تبليغاتX
یخچال
طنز

سلام

شاید بعضی از دوستان این شعر را قبلا خوانده باشند

که امیدوارم عذر بنده را بپذیرند:

 

 در شگفتم از این همه برکات

 

رزق ما گشت شربت و شکلات

 

حق ما در مسیر اثبات است

 

شهر درگیر انتخابات است

 

انتخابات دوره ی ان اُم است

 

نام بعضی در این میانه گم است

 

چپ نباشد به کام ما اصلا"

 

راست هم نیست راه ما ایضا"

 

ما دقیقا"میانه رو هستیم

 

وسط این دوتا ولو هستیم

 

وقتی آمد زمان تبلیغات

 

هرخسی شد کسی در این میقات

 

بحث تبلیغ و چاپ راه افتاد

 

اتفاقات تازه ای رخ داد

 

کاغذی که برای چاپ کتاب

 

بود نایاب و کاملا" به حساب

 

ناگهان بی حساب ارزان شد

 

در همه شهرها فراوان شد

 

پوستر رنگی وسیاه وسفید

 

منتشر شد به سبک های جدید

 

پخش شد در سراسر میهن

 

تا شود چشم کوچه ها روشن

 

بنر و سیلک در همه ابعاد

 

نصب شد باز در تمام بلاد

 

خلق وخوها شبیه قند شدند

 

ریش ها اندکی بلند شدند

 

یقه ها کم کمک به بالا رفت

 

دست ها رو به عرش اعلا رفت

 

قیمت عشق و حال بالا رفت

 

پس مقام زغال بالا رفت

 

عشق وحال و زغال مرتبطتند

 

هر دو با اشتغال مرتبطند

 

بوی عطر زغال جاری شد

 

فصل فصل سیاه کاری شد

 

عشق و حالی که جنسش از دود است

 

راه رفتن به سوی معبود است

 

راه های رسیدن به خدا

 

طبق یک گفته ی دقیق وبه جا

 

هست خیلی زیاد در دنیا

 

راه های رسیدن به خدا

 

فکر و ذکر کسان دیگر خواه

 

هست خدمت به کل خلق ا..

 

خدمتی که درآن رضای خداست

 

هر نفس نیتش برای خداست

 

الغرض حرف ها زیاد شدند

 

قول ها بی هوا زیاد شدند

 

بعضی از روزنامه های مریض

 

پر شد از تیترهای همهمه خیز

 

که فلانی چکار خواهد کرد

 

همه را نو نوار خواهد کرد

 

که فلانی چقدر محبوب است

 

قولش از قول های مرغوب است

 

یا فلانی جوان و پرشور است

 

دشمن دشمنان منفور است

 

یا فلانی اگر رود سر کار

 

میوه می روید از همه اشجار

 

از درختان سرو و کاج و چنار

 

موز می روید و هویج و خیار

 

یا فلانی که خوب کردار است

 

یکی از دکتران بی کار است

 

سخت دنبال اشتغال است او

 

از مشاهیر اعتدال است او

 

اسم هر کس که از فلم افتاد

 

بوده حزبش همیشه باداباد

 

قول دادندبعضی از حضرات

 

راست باشند در تمام جهات

 

صاف باشند و زیر و رو نشوند

 

خر که از پل گذشت در نروند

 

یک نفر آمد از عدالت گفت

 

از خوشی های بی نهایت گفت

 

دیگری گفت از مسلمانی

 

از کرامات خوب انسانی

 

کسی آمد دم از تورم زد

 

حرف هایی پر از توهم زد

 

گفت ارزان کنم گرانی را

 

نفت و بنزین و آنکه دانی را

 

گفت ارزان کنم مشما را

 

هم مشما و هم مقوا را

 

تا عمومی کنم تخصص را

 

رایگان می کنم تنفس را


شیر یارانه ای صفی نشود


دهن اشتران کفی نشود

 

تا که ارزان شود همه اجناس

 

رأی باید دهید با اخلاص

 

رأی باید دهید با نیّت

 

تا ببینید رنگ امنیّت

 

من همیشه به یادتان هستم

 

لایق اعتمادتان هستم

 

باخبر هستم از مشاکلتان

 

حل کنم روز و شب مسائلتان

 

زندگی را به کامتان بکنم

 

نفت را هم به نامتان بکنم

 

من سیاست ندار ماهری ام

 

دشمن اول جزایری ام

 

بیشتر از حقوق خود نبرم

 

کت و شلوار تازه هم نخرم

 

دردهایی کشیده ام که مپرس

 

کوچه هایی دویده ام که مپرس

 

سال ها در مسیر اصلاحات

 

دشمانی گزیده ام که مپرس

 

من عدالت می آورم اینجا

 

استطاعت می آورم اینجا

 

کارهایی سترگ خواهم کرد

 

خانه ها را بزرگ خواهم کرد

 

سمت خارج  نمی روم هرگز


مثل کردان نمی شوم هرگز


مدرک دکترای من اصل است 


ارتباط من و خدا وصل است

 

من سوی زرق و برق می نروم

 

جانب غرب و شرق می نروم

 

سمت صندوق اگر روید همه

 

صاحب خودرو می شوید همه

 

جی ال ایکسی به مصطفی بدهم

 

زانتیایی به مجتبی بدهم

 

خانه ای می دهم به هر نفری

 

می دهم من به رغم هر خطری

 

قصه این جای ماجرا که رسید

 

نوبت عرض حال ما که رسید

 

غصه ناگاه از حوالی شهر

 

متواری شد و اهالی شهر

 

شاد و خندان به راه افتادند

 

رأی موعود خویش را دادند

 

بگذریم از نسیم اصلاحات

 

که فنا شد در ابتدای حیات

 

بگذریم از گرانی موجود

 

از همه رنج های نا محدود

 

بگذریم از چنین گرانجانی

 

چون که شد آب و برق مجانی

 

بگذریم از توهم یکریز

 

بگذریم از جهان بی تبعیض

 

بگذریم از نوید آزادی

 

از همین کوچه های آبادی

 

بگذریم از جماعت بی پول

 

از همه عهدهای نامفعول

 

بگذریم از هوس که بی منت

 

رد شدیم از غم صلاحیت

 

بگذریم از هوس که دانستیم

 

ما همین قدر می توانستیم

 

بگذریم از هر آنچه باید گفت

 

که همه چیز را نشاید گفت

 

 

محمد حسین صفاریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 2:5  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

باز فراخوان جدید آمده

بوی خوش سکه پدید آمده

کنگره ای کنگره ما آمدیم

گاه به سر گاه به پا آمدیم

کنگره ای باعث خوشحالی ام

باز نشو مایه ی پامالی ام

کنگره ای کنگره با من بمان

در قم در مشهد و در زاهدان

کاش مرا عازم جایی کنی

کاش مرا کرببلایی کنی

این همه با ما مکن آخر بدی

کرببلا هم که نشد مشهدی!

جایزه ها اغلب اگر سکّه است

گاه ولی سوریه و مکّه است

صحبت ما البته از سکّه نیست

یا مثلاً سوریه و مکّه نیست

 

شاعر مشهور سلامُ علیک

داور معذور سلامُ علیک

زنگ مجدد به شما می زنم

فعلاً از دور سلامُ علیک

داور معروف به... حال شما؟!

شاعر موصوف به... حال شما؟!

ای به فدای نوک خودکار تو

هر چه هنر زاده ی آثار تو

هر چه بگویی تو اطاعت کنم

عمری من با تو رفاقت کنم

دست تو بوسم به شب کنگره

 گر بشوم منتخب کنگره

ای قلمت یار و مددکار ما

عصر کجا وعده ی دیدار ما؟

یک شب ای دوست بیا این ورا

شام بیا خانه ی ما داورا!

چاکرتم مخلصتم با مرام

سایه ی تو بر سر ما مستدام

دلبر من باش که شمست کنم

سکه ی من باش که لمست کنم

گرچه من ای دوست خدا بنده ام

قدر دو تا سکّه تو را بنده ام

لذت دیدار تو مستم کند

جوهر خودکار تو هستم کند

کاش کمی رتبه عنایت کنی

شعر مرا نیز حمایت کنی

گاه به لطف دو سه تا داوری

خرجی یک سال به دست آوری

 

ای دو سه تا سکه ز ما پیشتر

ربط تو با داورها بیشتر

ای که سری از همه ی شاعران

در قم و در مشهد و در هر مکان

چیست بگو نحوه ی برتر شدن

 بین همه سرها سرتر شدن

عاقبت این کنگره هم جای توست

منتظر توست پذیرای توست

چون همه جا داورها ثابتند

ضابطه ها تابع یک رابطند

سهم من از شعر همین قدر بود

چون همه جا اسم تو در صدر بود

ما که گذشتیم از این نردبان

لطف خدا شامل شاعرتران

 

محصول مشترک چند تن از شاعران اصفهان 

 

مطالب مرتبط : 

در حاشیه برگزاری آخرین جشنواره های شعر

یه قل دو قل (شعر طنز)

مناجات نامه 

روزگار غریبی ست...

چیزی شبیه یک تذکر

شاید امید

شبهای شهریور

شب های آذر

تیشه به دستان آگاه...

خودی ، غیرخودی ، نُخودی ، بیخودی !

  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 0:56  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

(شعر طنز از دواج۲)

بشنو از من چون حکایت می کنم

از جدایی ها شکایت می کنم

کز تجرد تا مرا ببریده اند

از شعورم بارها پرسیده اند

چند سال پیش استادان فن

در خلال گفتگوهایی به من

منعکس کردند این اخبار را

این خبرهای مسرت بار را

ازدواج از روزگاران الست

از فنون انتحاری بود وهست

جمعی از نام آوران عهد دور

کاین زمان هستند از اهل قبور

دل به کار ازدواج انداختند

پرچم این کار را افراختند

ازدواج از اول این جوری نبود

زن ذلیلی نیز مجبوری نبود

ازدواج این قدرها مشکل نبود

در جوانان این قدر دل دل نبود

بله های دختران هنگام عقد

مرتبط با خط ایرانسل نبود

مهریه این قدرها سنگین نبود

چهره ی دامادها غمگین نبود

قیمت کل جهاز دختران

بود تنها در حدود صد قران

بین زن یا مرد سالاری نبود

از کتک کاری، نه!آثاری نبود

هیچ کس پایش چنین لنگان نبود

زیر چشمش جای بادمجان نبود

مرد بودن هیچ رسوایی نداشت

کله ها ربطی به دمپایی نداشت

گفته اند این حرف ها را دیگران

در خصوص ویژگی های زنان

 این که پر مهرند در کل فصول

سخت بیزارند از ماشین وپول

سخت محتاطند در رانندگی

عینهو ابرند در بارندگی

مرتبط هستند با کفش ولباس

دوست می دارن مرد با کلاس

مدتی در پخت وپز نام آورند

بعدها در کونگ فو جام آورند

مدتی شمشیرباز ماهرند

چند وقت بعد آرایشگرند

گرچه بیزارند از مرد ببو

سخت می ترسند از اسم هوو

اغلب آنان رفیق همسرند

عاشق چشمان مادرشوهرند

صد هنر می بارد از انگشتشان

جان مردان هست اندر مشتشان

کار نیکو کردن از پر کردن است

کار زن ها خوب غرغر کردن است

وقتی از بی پولی ات غر می زنند

گوییا بر فرقت آجر می زنند

((زن بلا با شد به هر کاشانه ای

بی بلا هرگز نگردد خانه ای

آن چه شیران را کند روبه مزاج

ازدواج است ازدواج است ازدواج))

طبل ما را زد چنین دستان زن

((گر تو بهتر می زنی بستان بزن ))

محمد حسین صفاریان

همراوی(نشریه تخصصی داستان)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:35  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

 

شب عاشقان رسوا نه فقط دراز باشد

که به قرص خواب آور همه شب نیاز باشد

 

«چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی»

تو مگر که می گذاری که مرا نماز باشد

 

تواگر غزال باشی که غزل بگویم از تو

به یقین غزال در معرض انقراض باشد

 

نکند که وقت وبی وقت به خانه ام بیایی

در خانه گیرم ای جان همه وقت باز باشد 

 

هوس کباب داری؟برو خانه ی فلانی !

که غذای ما همین املت روی گاز باشد

 

چه خوش است بوی خاکش همه مفلسان هلاکش

وطنی که خاک پاکش پر نفت وگاز باشد

 

پی نفت وگاز هرگز نزنی ز شهر بیرون

که مسیر این دو تا لوله بسی دراز باشد

 

 

همه حرف ها معلق که نه قافیه نه مضمون

ونتیجه این که باید ته شعر باز باشد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 9:53  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام دوستان  

 در  تاریخ ۲۸/۲/۱۳۸۷

 دوست عزیزم جناب آقای رضا  رفیع چند رباعی

 از روی دست خیام

(به قول خودشون البته)

نوشته بودند که یکی از اون ها عین رباعی زیر بود و

به جز در چند کلمه کاملاًشبیه به هم بودند حالا گفتیم برای اینکه شبهه

پیش نیاید که چرا این طوری شده این رباعی ها را که در پست هفته

 چهارم آذر ماه۸۶ هم هنوز وجود خارجی و داخلی دارند را دوباره بخونید

البته کاملاً واضح و مبرهن است که صنعت توارد در مورد نقیضه های

 این گونه  زیاد اتفاق می افتد و امیدواریم که حضرت خیام هم بر

ماببخشایند  

 

تا میوه فروشی محل رفتم دوش

دیدم دوهزار میوه گویا و خموش

ناگاه یکی میوه برآورد خروش

کو میوه خر و میوه خور و میوه فروش

************************

یک روز زنی گرفته داماد شدیم

یک روز هم از پدر شدن شاد شدیم

این بود تمام قصه ی ما ای دوست

معلوم نشد چگونه معتاد شدیم

محمد حسین صفاریان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:50  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

 

گربه ی هم سایه ی ما مدتی مفلوک بود

ساکن ویرانه های ساکت ومتروک بود

 

بس که شب ها را به دنبال غذا آواره بود

هیکل وامانده اش همواره مثل دوک بود

 

تا که روزی گربه ای دیگر سراغش آمد و

بعد از آن دیدار رفت وآمدش مشکوک بود

 

صبح تا شب یک نفس آواز می خواند وغزل

ظاهرا" عیشش به را ه وساز کیفش کوک بود

 

تازه وارد لهجه ی معمول این جا را نداشت

ظاهرا"اهل بلاد بصره یا کرکوک بود

 

این که آن گربه کجا رفت وچه شد را بی خیال

این قدر بس این که او خوش شانس مثل لوک بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:44  توسط محمد حسین صفاریان  | 

سلام

راننده ی مشهور معابر شده ای

دردل بردن عجیب ماهرشده ای

سیگار مگر چه مشکلی داشت که حال

معتاد به یاهو ومسنجر شده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 0:53  توسط محمد حسین صفاریان  | 


سلام

سال نو مبارک

تا حل کنی به مقدم خود مشکلات ما

یک شب بیا به کلبه ی بی سور و سات ما


آه ای وزیر مطلق شطرنج زندگی

ای رفتنت به منزله ی کیش و مات ما


در خانه تا که شور تو باشد چه جای غم

طعم کباب دارد نان بیات ما


مشکل به دست آمدی و ساده می رود

با رفتن تو یکسره صبر و ثبات ما


شرح سیاه روزی ما را چه حاجت است

پاشیده بر جریده ی عالم دوات ما


لیلای هر چه مجنون مضمون هر چه شعر

شیرین هرچه عاشق شاخه نبات ما


میزان سنجش غم وشادی فقط تویی

هم سنگ توست کفه ی شور ونشاط ما

 
حلاج وار پنبه ی ما را مزن مرو

ای مرشد طریقت عین القضات ما

 
جان ها چنین که بسته به یک تار موی توست

در دست توست کل حیات و ممات ما

 

یک شب سری به ما بزن ای اسکناس سبز

آهی نمانده است دگر در بساط ما

محمد حسین صفاریان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:19  توسط محمد حسین صفاریان  |